تبلیغات
یادداشت های یک استشهادیه جنبشی - پست های بهمن 1384
 

گه نوشت ,

: جمعه 28 بهمن 1384 :

دنگ ... دنگ ... دنگ...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم الرحیم

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زه این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد.
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ... دنگ ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتوان شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد بجای:
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم
دنگ ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد.
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
میزند پی در پی زنگ:
دنگ ...دنگ...
دنگ...
سهراب سپهری

***
دیروز توی هوای آفتابی بارون اومد ، آن هم چه بارونی! نصف آسمان سیاه بود و نصف دیگرش سفید ، نصف آسمان تاریک بود و نصف دیگرش روشن اما انگار سرتاسر آسمون بود که داشت ازش بارون میومد . دوست داشتم توی بارون دست هام رو باز میکردم ، چشم هام رو میبستم و با خودم زمزمه میکردم این شعر رو :
یادم آیـد زیـر باران ، با تو بودم ،  باتو تنها
زیر باران با تو بودم ، با تو بودم ، با تو تنها**

خیلی دلم میخواست رنگین کمان اون روز رو می دیدم ولی حیف شد که نشد ... یک بعد از ظهر بارونی ، سر کلاس الکترونیک ، از پشت پنجره اتاقک کوچک به اصطلاح رباتیک... آخی... دلم برای خودم سوخت!

پی نوشت
*گرچه اون روز بارونی نبود ولی شاید توی نظر من بارونی اومده... چون من عاشق بارونم... چه میدونم !؟ خدا میدونه!
* این شعر هم در واقع شعر نبوده SMS بوده و ( یا به قول یکی دیگه یه تیکه از یک ترانه که نمیدونم چیه دقیقا!) به خاطر همین هم به غیر از چند تا کلمه چیزی توش نمیبینید ولی همین چند تا کلمه هم توش آرایه ی قلب به کار رفته است (:پی)
*چقدر زود قرار ها از یاد آدم ها میره ! قرار اینکه از خودمون خرج نکنیم ... به نظرم یک روزم این عهد رو با خدا بسته بودیم ولی شاید یادمون رفته باشه ...
* [ این جا یک چیزی رو نوشته بودم ولی خوب به دلیلی حذفش کردم! ]

والسلام


ویرایش شده در شنبه 29 بهمن 1384 و ساعت 07:02 ق.ظ

نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [گه نوشت , ]


مذهبی ,

: دوشنبه 17 بهمن 1384 :

کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا...


ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل]

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام.

... و گویی ، صدایی چون فریاد در صفحات تاریخ به گوش می رسد و مردی به بلندای آفتاب در سکوتی مبهم فریاد بر می آورد و در ظلمت و خفقان عصر ، نوری به روشنایی مهتاب فغان میکند.
صدای فریاد ها در صفحات تاریخ دلم گم گشته اند و هر لحظه الله اکبری در دلم نجوا میکند و مرا بدان وا میدارد تا در تاریخ های نزیسته ی دلم و در صفحاتی که هیچ روزی گشوده نشده اند، بدنبال تک سواری گردم ؛ تک سواری که تاریخ را ، ظلمت را ، نور را ، عشق را ، اوج و عظمت را و تمامی لحظات دوران را دگر گونه ساخت و گویی یک تک سوار نبود که هزاران هزار لاله ، هزاران هزار کبوتر و هزاران هزار سوار  بود و سالها پیش در زمانی دور و فرای توهم و در عین حال ، نزدیک و محسوس و ملموس ، دوباره دلها یکی شد و دوباره مردم دیار عشق ، خود عاشقانه مبدل به عشق شدند و غولی سیاه و دربند را  به دیاری دور و در آنسوی کویر سرخ خون عزیزانشان فرستادند و زهوار های در رفته و قلب مرعوب و بی ایمان و بزدلش را هر آن بیشتر و بیشتر به اعماق نفرت و ظلمت و تاریکی و ترس بدرقه کردند...
... و در آن هوا که ظلمت و نور در هم و با هم بودند و در تکاپو برای غلبه بر دیگری ، نفس های دریادلان و دلاوران بی باک ، نور را برای پیروزی بر ظلمت و خون را برای پیروزی بر شمشیر تشویق می کردند.
...
....
..... و گویی هنوز بعد از این همه سال صدای الله اکبر و لااله الا الله در کوچه باغ های دلم به گوش میرسد و حال ...
....
...الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر ...
... انگار قافله ای در راه است ... گویی صدای ضجه های زنان و گریه های کودکان دوباره به گوشم می رسند ... و بوی دود و رنگ سرخ آتش خیمه ها و سیلی آن دخترک و کبودی صورت معصوم و مظلومش در گوشم و در قلبم  و در دلم می پیچند و اشک های آن دختر بی پدر بر دیواره ی دلم چنگ می اندازند و به ناگاه قطرات اشک بر صفحات دفتر دلم سرازیر میشوند ...
...
.......
.......... وا مصیبتا ... وا مصیبتا ...!
چه مصیبتی بزرگی بود عاشورا ... و من ... چه اندک میتوانم آن مصیبت عظیم تاریخ را درک کنم .
.......
...الله اکبر ... الله اکبر ...الله اکبر ...
کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا

پی(روز) نوشت.
اول. بعد از یک سرما خوردگی سخت به طوری که صدای آدم در نمیاد و بقیه  فکر میکنن خروسک گرفتی ، یک روز که چه عرض کنم سه چهار روز باید مدرسه رو دودر کنی ولی من بدبخت یک روزشم ... ای خدا !!!
دوم. نمرات درخشان نوبت اول واقعا برایم دیدنی بود (: ( توجه داشته باشید که :خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است...کارم از گریه گذشته ست بدان میخندم )

سوم. توجه : متن اول درباره ی انقلاب اسلامی خودمان است و متن دوم درباره انقلاب امام حسین(َع).

والســــلام .


ویرایش شده در دوشنبه 17 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1384 و ساعت 03:02 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی

نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [مذهبی , ]