تبلیغات
حریم دل ,
وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
هیچ نمی گویم... فقط کمی درد دل ... درد دلی که برایم عقده شده بود ... فقط دوست داشتم از این به بعد پدر صدایت می کردم ... همین ... و ای کاش ... ای کاش لیاقتش را داشتم ... باید گفتن بابی انت و امی را تمرین کنم ... باید از این به بعد تمرین زود بیدار شدن را در صبح بکنم ... شاید صبحی تو بیایی و من هنوز در خواب باشم ... دوست داشتم صبح انتظار را بیدار باشم ... دوست داشتم در بیداری از ظلمت شب به چهره ی نورانی ات واقف شوم ... دوست داشتم به معنای واقعی پدر صدایت کنم و از این پس به معنای واقعی تمرین غصه خوردن برایت را بکنم دوست داشتم وقتی آمدی ، ناله فراق سر دهم و آمدی جانم بقربانت بگویم و حالا چرا !؟ دوست داشتم وقتی بخاطر یاس کبودت گریه می کنی ، اشک هایت را پاک می کردم ... دوست داشتم وقتی برای 1170 سال غربت و تنهایی و اضطرار ناله می کنی ، کنارت بودم ... دوست داشتم وقتی برای گریه ی کودکان بی پناه و مظلوم گریه می کردی ، کنارت بودم... دوست داشتم از دست هرکس می رنجی ، از دست دخترکت دیگر نمی رنجیدی ...
دوست داشتم تو شمعم بودی و من پروانه ات ... دوست داشتم تو دردم بودی و من دردانه ات ... دوست داشتم تو گلم باشی و دلم گلخانه ات ... دوست داشتم تو عشقم بودی و من می خانه ات ... دوست داشتم تو بابایم بودی و من ...
پ.ن
1. دیشب خواب عجیبی می دیدم ، نمی دانم چی بود ولی یادمه یک شهر خیلی بزرگی بود که پر از برج های بلند و آسمان خراش های غول پیکر بود ... توی خواب فهمیدم اسراییل بود ، اولش به عنوان یک تبلیغ تلویزیونی می دیدم که انگار از مردم جهان می خواستند که برند اونجا زندگی کنند توی بهترین شرایط و امکانات ؛ شهر عجیبی بود ... بعد یک خانومی رو دیدم چادری به علاوه ی پوشیه که توی چنان جایی واقعا بعید بود با یک آقای متشخص ریشو که بهمراه یک خانوم بی حجاب با موهای طلایی داشتند به طرف یک ساختمان می دویدند ، توی دست خانوم بی حجابه هم یک دوربین بود ، وارد ساختمون که شدند یک سرباز اسراییلی گرفتتشون ... موهای خانومه رو گرفته بود و می کشید ... خانومه هم جیغ می زد ... اون وسط یک کم تیر اندازی هم شد اما بعد دیگه نفهمیدم چه اتفاقی براشون افتاد ... خواب های من هم شبیه سریال شده ...فقط مونده امشب بقیه شو ببینم ...
2. در چنین روزهایی مدام به یاد آیه ی فان حزب الله هم الغالبون می افتم ...
3. این روزها از همه دارم بی محبتی می بینم ... هر کس فکرشو بکنی ... انگار اصلا توی این دنیا آدم مهربون پیدا نمیشه ... من کار خودم رو ادامه می دم ... به همه محبت می کنم ، با همه مهربونم ... اما خوب دو راه بیشتر نداره یا مشکل از منه که قدرت بیانم پایینه یا مشکل از بقیه است که برداشت خوبی ندارند ...
والسلام
ویرایش شده در یکشنبه 25 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ
نوشته شده در شنبه 24 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]
حریم دل ,
من بی استخاره عاشق می شوم .
بسم الله الرحمن الرحیم
حالا که دلم گرفته ... حالا که قلبم اینقدر کوچک شده ... حالا که آسمان دلم تنگ شده و چشم هام یک دریا اشک شده حالا حاضرم برات بگم ... حاضرم بگم که من مثل تو لیاقتش رو ندارم ... بگم که تا وقتی فرسنگ ها با شمایی که توی جبهه ها شهید شدید فاصله دارم شهید نمی شم ... بگم که قلب من اینقدر کوچیک هست که نتونه شهادت به این بزرگی رو تو خودش جا بده ... حالا که دلم تنگ شده می خوام برات بگم ... بگم تا که بدونی شهید شدن هنوز خیلی حرفه برام ... خیلی بزرگه ... هرکسی نمی تونه ... بگم که اگر یک روز توی کربلایی عاشورایی بوده ، توی ماووتی هم بیت المقدس دوئی بوده و توی بیت المقدس هم شاید روزی بیت المقدس دوی دیگری باشد ... بگم که کل ارض کربلا رو شاید هنوز هم نفهمیده باشم ... بگم که اگر یک روز دود موتور حاج همت و سید خورد توی صورتت یک روز هم شاید دود غلیظ انفجار کنار در شرقی بخوره توی صورت ما ... باید حالا که دلم تنگ شده برات بگم ... بگم که من خیلی فاصله ام زیاده تا شماها ، تا سید ، اصلا تا همین هبه ضراغمه همین شهید من (!) ...
الان جبهه و سنگر و خاکریز اینجا نیست ولی می دانی چه هست !؟ یک قلب هست که حکم جبهه را دارد ... دل هست که حکم خاکریز را دارد ... گریه هست که حکم سنگر را دارد ... اگر آن موقع تو بی اراده سیراب می شدی از عشق و صفا و شهادت ... من الان بی اراده تشنه می شوم ...
اصلا می دانی فرق من و تو در چیست !؟ فرقمان در این است که تو مرد جنگ بودی و لایق شهادت ، تو عاشق پرستو ها بودی و مرگ قو ، و من ... و من فقط این را یدک می کشم و بس ... من بی استخاره عاشق می شوم و بی اختیار نفسم را در سینه حبس می کنم... من به یاد تو و رفقایت مرثیه می خوانم و تو تنها با دیدن غروب آفتاب گریه ات می گرفت ... دلم تنگ شده است ... چشم هایم را می بندم وسعی می کنم به خاطر بیاورم که به خاطر سرخی لاله ها زنده ایم...
پ.ن
اول.انگار قرار است از این به بعد مجمعی ها نظراتشان را اینجا ( وبلاگ طیف اعتدال!) بنویسند فقط به من گفتند آدرسش را بگذارم توی وبلاگ(!)
دوم.کلی حرف داشتم ولی همه را خوردم ...
ویرایش شده در جمعه 1 اردیبهشت 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]
حریم دل ,
رفتی ... اما نمی دانم چرا !
بسم الله

شیعیان عید نگیرید که ایام عزاست اربعین پسر فاطمه ،ماه شهدا ست
گشته تخریب حریم دو امام معصوم رحلت ختم رسل،قتل حسن ،داغ رضاست
...
گفتی ما چهره مان را نباید نشان دهیم این را گفتی و رویت را برگرداندی گفتم سال جدید را ان شاالله زیر سایه ات بگذرانیم گفتی انشاالله ... ، من تو را دیدم . چهره ات را ، قدت بلند بود و رشید و کلامت شیرین بود و بلیغ ، رفتی ، نمی دانم چرا ؟ دورت نوری سبز بود ، احساست می کردم ، حتی وقتی بیدار شدم ، فکر کردم ای کاش حداقل می ماندی ... ای کاش یادم بود تا می گفتم برایم - برایمان- دعا کنی ، فکر کنم گریه می کردی بخاطر اربعین پدرت حسین ...
یا ا ب ا ص ا ل ح ا ل م ه د ی
همین !
والسلام
ویرایش شده در سه شنبه 1 فروردین 1385 و ساعت 02:03 ق.ظ
نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین 1385 و ساعت 01:03 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]
حریم دل ,
نسیمی از آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم
غروب آفتاب بود ، خورشید در حال فرو رفتن توی دریا ، آسمان قرمزی گرفته و نور آفتاب روی موج دریا بازی می کرد ، خیلی منظره ی زیبایی بود ، دیدم مصطفی به این منظره نگاه می کرد . خیلی گریه می کرد ...
وقتی خاطرات غاده را می خواندم احساس می کردم چقدر زندگی ام شبیه اوست. هیچ شباهتی نمی توانم پیدا کنم ولی احساسم می گوید که خیلی مثل اویم ؛ شاید سرنوشتش ، شاید خاطراتش ، شاید احساساتش یا شاید هم اصلا هیچ کدام .شاید اصلا خودم را شبیه غاده نمی بینم شاید تو را شبیه چمران می بینم و خودم را متقابلا شبیه غاده .
"من به ملکه ی مرگ حمله می کنم تا او را در آغوش بگیرم و او از من فرار می کند. بالاترین لذت ، لذت مرگ و قربانی شدن برای خداست."
چمران شاید پیکرش زیر خاک آرمیده باشد اما روحش ، وجودش و اندیشه اش هنوز در همه عالم باقی است ؛ در قلب انسان ها و در خاطره ی لاله ها. و انگار چمران بود که تاریخ جبهه را روایت می کرد ؛ شمعی که شعله اش لختی روشن شد و پس از دادن روشنایی و هرم وجودش به آرامی خاموش گشت. نسیمی که آسمانی بود و دنیا برایش تنگ و تاریک.
" کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود . "
و من هنوز منتظرم ... منتظر روزی هستم که وقتی چشم هایم را می بندم احساس کنم که سرانجام اللهم الرزقنا توفیق شهادة فی سبیلک برایم محقق شد و چه سنگین و دردناک است برایم که با این کوله بار عظیم گناه شهادت فی سبیله را بطلبم. هیهات...
شب ها گریه می کرد ،راه می رفت ، بیدار می ماند . احساس می کردم مصطفی دیگر نمی تواند تحمل کند دوری خدا را. آن قدر عشق در وجودش بود که مثل یک روح لطیف می خواست در پرواز باشد.
باید سبک بود ، آزاد و رها ، باید عاشق بود ، عشقی که ذره ذره ی وجود آدم را ذوب می کرد و در خود حل ، باید پرنده بود ،باید پرید ، باید اوج گرفت ، باید نفس کشید . باید تا بی نهایت رفت و بعد... و بعد بسوزد مثل یک شمع ، مثل یک آتش ، مثل یک قلب! باید سوخت باید طعم سوختن را چشید ، باید چمران بود ، باید بزرگ بود...
پی نوشت
اولا . دلم خیلی پر بود. پر پر (!) . کلی درد دل کرده بودم با دفترم اما نشد بیارمشون اینجا !
دوما. یکی نیست بگه آخه بشر ! بشین درستو بخون ! از چمران الگو بگیر ! از زندگیش ، از حرف هایش ، از درد دل هایش ، از تحصیلاتش . هر چیزی جای خودش را دارد.
سوما.18 اسفند تولد شهید چمران بود حیف شد 4 روز دیر فهمیدم. مامان هم گفت زودتر می گفتی تا می رفتیم بهشت زهرا. عیبی ندارد یادم باشد تا سال دیگر حتما برایش تولد بگیرم.هر کس هم خواست بیاید بگوید تا با هم برویم.
والسلام
ویرایش شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384 و ساعت 11:03 ق.ظ
نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384 و ساعت 01:03 ق.ظ توسط : ریحانه فاطمی
نظر ها () || [لینك مطلب] || [ارسال ایمیل] || [حریم دل , ]
نوشته های اخیر
من ، تکی ، زیر چتر ، زیر باران اشک هایم...-
لطفا صورت مسئله را درست بخوانید!...-
وقتی به خاطر یاس کبودت گریه می کنی ......-
تا طلوع خورشید چند ساعت راه است !؟...-
من بی استخاره عاشق می شوم ....-
از نسل سوم تا ناکجا آباد !!!...-
گونه ام را نسیم نوازش کرد و رفت ......-
صفحات وبلاگ